بوسون (هایکو)
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٧  کلمات کلیدی:

در اعماق دور دست جنگل ،

دارکوب

و آواز تبر .

صدای دریای دوردست ، باد در شاخه های انبوه درختان کاج ، پژواک تبر دل جنگل ، همه برای گوش انسان چیزهایی بسیار بزرگند . بوسون می ایستد و به صدای تیک تیک نزدیک دارکوب گوش می دهد . این طبیعت است و انسان در کار ساختن و ویران کردن ، در کار مرگ و زندگانی ، اینجا و آنجا ، همه جا ، وبی هیچ توقفی .

کودکی در دل شب می گریست ؛

ما از آن کلبه نیز گذشتیم

طبل زنان .

گروه کوچکی از مومنان از خانه ای به خانه دیگر می روند و با نظمی یکنواخت و تهدید کننده بر طبل ها و کدوهای قلیانی خود می کوبند . از یکی از آن خانه ها ، از کلبه ای حقیر،صدای گریه ی کودکی شنیده می شود . طپش طبل هاشان همان گونه که در سرما و تاریکی می گذرند ، با صدای اندوهبار گریه ی کودک می آمیزد .

این شعر نوعی تسلیم غم انگیز در خود دارد . برخی در هراس کودکانه خود می گریند ، برخی با فشاری بر طبل ها می کوبند . باید چنین باشد ، وما باید آن را تحمل کنیم .

درباره ی سنگی

شعری می نویسم و می گذرم . -

علفزار خشکیده .


 
معذرت خواهی (طلوع)
ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢  کلمات کلیدی:

پس از سفرهای بسیار و

عبور از فراز و فرود امواج این دریای توفانخیز ،

بر آنم که

در کنار تو لنگر افکنم

بادبان برچینم

پارو وانهم

سکان رها کنم

به خلوت لنگرگاهت درآیم و

در کنارت پهلو گیرم

آغوشت را بازیابم :

استواری امن زمین را

زیر پای خویش.

دوستانی که همراه همیشه من بوده و هستند می دانند مطالب شخصی در وبلاگم خیلی جایی ندارند . اما بابت این همه نبودن و سکوت که پیامد زندگی سخت و روزمره این روزهای من است از همه پوزش میخواهم . از همه شما که از هر طریقی که به من دسترسی داشتید مرا مورد لطف بی پایان خود قرار دادید و مجالی برای تشکر از این همدلی  ندارم جز اینکه این شعر را به شما تقدیم کنم.تمام سعی خود را به کار خواهم بست تا جبران گذشته نمایم.دوستتان دارم.


 
مرشد و مارگاریتا(کتاب)
ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢۱  کلمات کلیدی:

مرشد و مارگاریتا، با وجود ساختاری به نهایت متکلف، رمانی است با قابلیت صریح سخن‌گفتن خطاب به تخیل و به قلب. بولگاکوف، مانند هوفمان که یکی از نویسندگان باب طبع اوست، مرزهای میان روزمرگی و معنویت را از میان برمی‌دارد. ساحره‌ها و اهریمنان و خون‌آشامانی که از اعماق قرون وسطا آمده‌اند در کوچه‌های مسکو گردش می‌کنند؛ برخورد‌ دنیای وهم‌آلود و نامعقول شیطان و نوکران او تأثیراتی شفاف و سازنده و مضحک به وجود می‌آورد. بولگاکوف که هم نویسنده است و هم دلقک نابغه، با ما از فلسفه و دین و سیاست سخن می‌گوید. اما این کار را با آزاد اندیشی و ابداعی انجام می‌دهد که یادآور سیرک یا تئاتر است. و دیگر اینکه ماجرای عشق مرشد و مارگاریتا نیز هست؛ ماجرایی رمانتیک و سرشار از تغزل و شعر‌ و سرشار از مصیبت و خوشبختی. بولگاکوف نوشته است: «باید قهرمانان خود را دوست داشت»؛ و در واقع آن قدر اصلیت و حقیقت عمیق در حکایت شادیها و تشویشهای مرشد و مارگاریتا احساس می‌شود که آنها، دور از هر گونه متعارف بودن، خود به خود به عاشقان اسطوره‌ای ادیبات جهانی می‌پیوندند.

چرا مرشد به نور نرسید؟ بی‌شک بدان سبب که به قدر کافی حاکی از آن نوری نبود که بر او آشکار شد، شاید از سر بزدلی، که به گفته بولگاکوف «بدترین عیب روح » است،  به قدر کافی به خود اعتقاد نداشت و بیش از حد به قدرت مطلق وولاند اعتماد کرد ، شیطان حیرت‌انگیزی «که تا ابد بدی می‌خواهد و تا ابد خوبی صورت می‌دهد...»

 

پ.ن:مطمعنا من نمی تونم این کتاب به غایت بی نظیر رو اینجا کاملا توضیح بدم از طرفی اونقدر مسحور این کتاب شدم که به سادگی و با گذر سطحی هم نمی تونم ازش عبور کنم.یکی از دوستان اون ور آبی زحمت کشیدن و یک بررسی و نقد خلاصه برام ارسال کردن از  این کتاب اونا رو ترجمه خواهم کرد و به همراه اونچه خودم گردآوری کردم به این صورت که  هر هفته علاوه بر مطالب روتین وبلاگ ٢ فصل از نقد و بررسی کتاب رو توی وبلاگم قرار می دم.هر کسی دوست داره می تونه با من همراه بشه و همزان که کتابو می خونه تفسیرشم بخونه.

ویکی پدیا :

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%B1%D8%B4%D8%AF_%D9%88_%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AA%D8%A7

پنجره:

http://windoweblog.blogspot.com/2007/12/blog-post.html


 
بیا(طلوع)
ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٤  کلمات کلیدی:

 

بیا



با من بیا ،

 

شاید همسان نباشیم

 

              اما

 

با هم یگانه خواهیم شد


چونان دو قطره آب

 


 
تو فنجان چای منی
ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٧  کلمات کلیدی:

  وقتی کتری سوت می زند،

به چای فکر می کنم،

و وقتی به چای فکر می کنم،

به نوشیدنش با تو فکر می کنم.


 
دخترها به راحتی نمی توانند درکش کنند‌ (کتاب)
ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۳  کلمات کلیدی:

 

   براده های آهن ، آزاداندیش ترین و یاغی ترینشان ، حتی اگر یک شاعر هم بینشان تصور کنیم ، با قرار گرفتن در حریم یک آهن ربای زپرتی ، باید گردن بنهند به نظم نوینی که گریبانشان را می گیرد و تبدیل شوند به براده هایی که مثل براده های قدیم ،تخته سنگ های اهرام را خرکش کنند تا در فضایی گنگ ، تمدنی را بنا نهند که قرار بوده ماندگاری اش ضامن بقای آفرینش شود.یا همچون بردهای جدید بناهایی از قانون را چون طوق به گردن بیندازند وسنگینی آن را به دوش کشند تا در فضایی موهوم عدالتی را بنا نهند که قرار است یکپارچگی اش ضامن تحدید قساوت قانون گذار باشد و تعریض بزرگراه هایی که گویا اهرام ثلاثه ای است که از هم شکافته اند تا اضلاعش را بر سفره زمین پهن کنند.بزرگراه هاییکه یک طرفه به سمت قساوتی یک دست پی ریخته شده است که سراسر آفرینش را بپوشاند ، چنان که زمین بایر یا حتی باغی بی بر هم نماند .

   تصور یک منطق ریاضی برای ساختمان قرارگیری براده ها ، از فرض یک دلیل شاعرانه برای جبر این اتحاد قابل قبول تر است.مثلا شاعرانه ترین دلایل در نطق های زیرکانه یک آهنربای فیلسوف مآب در سیاستی که نسبت به براده ها روا داشته است ؛ "مثلا بی نظمی شان را نظم داده تا بتوان در آن زیبایی شناسی منحصر به فردی را بدست آورد که به سنگ محک یا نقد آیندگان نیز محترم باشد ، نظمی که چیدمان نهایی آن ، خلق زیبایی ، خلق انسانی دیگر است . انسانی که محصول نظم نوین است ."انسانی که همچون براده ها از ترس متلاشی شدن ، بیشتر و بیشتر در خودش فرو می رود . آنقدری که کالبدش می درد ، در جسم خود تحلیل می رود ، از درون تکیده می شود و تنها چیزی که ازش می ماند چیزی ست که تنها عنصر وجودی براده هاست ؛ دلهره .

پ.ن:نکته جالب کتاب "دخترها به راحتی نمی توانند درکش کنند" طنز رک و راست و شیطنت‌آمیز پوریا عالمی و یا طراحی‌های پریماتیو توکا نیستانی نیست، بلکه آن تلنگری است که بر جامعه روشنفکری و کافه‌نشین می‌زند. پوریا به بهانه نوشتن مطالبی که شاید دخترها زیاد هم به آن اهمیت نمی‌دهند، به زاویه‌هایی از Lite Style امروز نگاه کرده که کم‌کم وارد جامعه جوان روشنفکر ما شده و فاصله‌گذاری این قشر را هم با خودش و هم با دنیای واقعی پیرامونش موجب شده است. عنوان کتاب «دخترها به راحتی نمی‌توانند درکش کنند» نباید خواننده را به این اشتباه بیندازد که با یک کتاب آنتی‌فمینیستی طرف است. پوریا، دخترها را به عنوان شاهدی برای اجرای نمایشنامه تکراری و روزمره «اداهای بی‌هویت» چه پسر و چه دختر در نظر گرفته است. نسلی که مخاطب این کتاب است، هایکو را کشف کرده و فکر می‌کند خودش هم می‌تواند هایکو بگوید، چون سهل است و ممتنع. اما فراموش می‌کند که برای هایکو نوشتن باید فیلسوفی رها باشی. البته نگاه تند پوریا در طول کتاب بعضی وقت‌ها ولرم می‌شود. آنجاهایی که به نظر می‌آید به یک نوعی حدیث نفس می‌گوید. طرح‌های توکا هم کاملا «کافه‌ای» است و حال و هوای کتاب را کامل می‌کند.

 


 
آدم و حوا (طلوع)
ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢۸  کلمات کلیدی:

آدم و حوا سیب گاز می زدن و سی دی قهوه تلخ رو واسه دوست و آشنا و غریبه رایت می کردن و هر هر به ریش مدیری و شعور بعضیا می خندیدن.

پ.ن ١ : از قول مدیری : جون من ؛ جون من ؛ کپی نکنین.

            بابا جون خوب کپی نکن دیگه. یکی تو این مملکت پیدا شده من و تورو آدم حساب کرده و رو سی دی هاش قفل نذاشته و بهمون اطمینان کرده، وجدان داشته باش بذار این فرهنگ جا بیفته رایت نکن.سینما قبیله ای هم راه ننداز آخه ٢۵٠٠ واسه ٣ تا سی دی با جلد به این قشنگی پولیه دیگه بذار هر کدوم از اقوام و دوستان خودشون برن بخرن. 

پ.ن ٢ : قهوه تلخ رو دیدم و لذت بردم البته هنوز وارد داستان نشده و رو غلتک  نیفتاده منتظر قسمت دومم ببینم چی می شه .

پ.ن ٣ : شرمنده بابت این غیبت کبری بنده سرم بسیار شلوغ بود.جبران مافات خواهم نمود.


 
تای گی (هایکو)
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٠  کلمات کلیدی:

خوب دوباره نوبت رسید به دوستایی که از هایکو لذت می برن و یا اینکه تازه دارن باهاش آشنا می شن.این بار چند تا هایکو از تای گی انتخاب کردم همراه تفاسیرشون برای تازه کارها.

بادبادک ها سفیدند

در مه شامگاهی

فراسوی آرامش.

"فراسوی آرامش" یعنی که معنای بادبادک های سفید شناور درآسمان شامگاهی در میان ابرهای تاریک شونده عمیق تر از آرامش محض و سکوت است.چیزی ست که از سرشت بی پایانی و جاویدی بهره می برد.تنها یک بادبادک کاغذی ست در آسمان روزی که گذشته و به پایان رسیده است،ولی معنای فلوت های سمفونی موتسارت را دارد،بوی گلهایی را دارد که در کودکی چیده ایم.

شقایق پُر پَر

بس اندک خمیده است

در گذشت روزگاران.

شقایق پر پر گلی ست درشت،پر رنگ و غنا،با تداعی های تاریخی و ادبی و شگفت همراه است.اما "حقیقت" این است که این گل اندکی برای ساقه اش بزرگ است.از این رو،پس از چند روز گل بزرگ که در گلدان نهاده شده اندکی سر خم می کند.ما در این اندک خمیدگی معنای زمان و همسبتگی چیزها را می بینیم.

در منزلگاهی میان راه :

خوشه های پژمرده ی یاس

رها شده در گلدانی.

این هایکو احساسی از یک مهمانسرای بیرون شهر را به ما می دهد که مردمش چندان دارای ذوق هنری یا حساسیت نیستند،و گل آرائی شان تظاهر به زیبا پسندی ست،چون که نه میهمان سرا دار و نه مسافران توجهی به آن ندارند.


 
← صفحه بعد