در اعماق دور دست جنگل ،
دارکوب
و آواز تبر .
صدای دریای دوردست ، باد در شاخه های انبوه درختان کاج ، پژواک تبر دل جنگل ، همه برای گوش انسان چیزهایی بسیار بزرگند . بوسون می ایستد و به صدای تیک تیک نزدیک دارکوب گوش می دهد . این طبیعت است و انسان در کار ساختن و ویران کردن ، در کار مرگ و زندگانی ، اینجا و آنجا ، همه جا ، وبی هیچ توقفی .
کودکی در دل شب می گریست ؛
ما از آن کلبه نیز گذشتیم
طبل زنان .
گروه کوچکی از مومنان از خانه ای به خانه دیگر می روند و با نظمی یکنواخت و تهدید کننده بر طبل ها و کدوهای قلیانی خود می کوبند . از یکی از آن خانه ها ، از کلبه ای حقیر،صدای گریه ی کودکی شنیده می شود . طپش طبل هاشان همان گونه که در سرما و تاریکی می گذرند ، با صدای اندوهبار گریه ی کودک می آمیزد .
این شعر نوعی تسلیم غم انگیز در خود دارد . برخی در هراس کودکانه خود می گریند ، برخی با فشاری بر طبل ها می کوبند . باید چنین باشد ، وما باید آن را تحمل کنیم .
درباره ی سنگی
شعری می نویسم و می گذرم . -
علفزار خشکیده .